تبليغاتX
یک مشت حرف تلخ
شعر
 

 

می چسبم از خودم به غم و شعر می شوم

از شعر گریه می کنم و شعر می شوم!

 

حالم خوب است !!! به اندازه ی تمام این روزها ی بد که شعر گریه می کنم ...

۴پاره به عشق که دلخوشی کوچکی ست برای این تنهایی بزرررگ :

 

اشتراکات ظاهرا بی خود

فعل ربط به هیچ چی مربوط

ارتباطات سخت بی ربطت

زندگی توی مرده ی تابوت

 

گم شدن در معادلات کسی

که به تو هی شبیه تر شده است

بغض تنها درخت پیری که

زخمی ضربه ی تبر شده است

 

زندگی یک کلاغ شوم بدست

پشت این غار غار طولانی

می نویسم که دوستت دارم

" با همین دستهای سیمانی"

 

توی بغض خطوط حل شده است

دلخوشی های روزمرگی ام

تلفن " تیر" می کشد در من

تف به این زنده بودن سگی ام

 

بوسه های عمیق پک زدنم

روی لب های تند سیگارم

توی آغوش تو ببین داغم

تا بفهمی هنوز تب دارم

 

مثل تلفیق گریه و خنده

مثل حرف اضافه ای بی ربط

توی گوشت هنوز می خواند

وزوز چند تا مگس در ضبط

 

x مجهول این معدله ها

گوشه ی دفتر تو کز کرده

می رود گم شود درون خودش

توی این تب جلز ولز کرده

 

توی چشمان آینه زل زد

بوی کافور از تنش بارید

سمت تابوت خود خزید و بعد

توی آغوش زندگی خوابید

 

 

پشت سر پشت سر پشت سر جهنمه

روبه روبه رو قتلگاه آدمه

نه برای نقد بلکه ادای دینی به اینروزهای سبز ...سفید...سرخ      

 

بوی خون بوی سرخ آزادی

درد باتوم گلوله آتش و دود

رد خون بر سیاهی آسفالت

در گلو رد چند بغض کبود

 

در سرت تیر می کشید و زدند

سنگ ها را به بال بسته ی تو

از سکوتت شکسته تر شده است

پرو بال همیشه خسته ی تو

 

زندگی حکم مرگ پیدا کرد

خون تو روی جاده می پاشید

حرف های تو ساده بود اما

جز تو آنرا کسی نمی فهمید

 

"انقلاب " از خودش بدش آمد

راه افتاد سمت " آزادی "

امتداد همین خیابانی

که در آن تیر خوردی افتادی

 

چشم هایت هنوز خونین است

به افق ها که چشم می دوزی

می پری تا دوباره پر بزنی

نا امیدانه سمت "پیروزی"

 

شهر را بوی خون گرفته ببین

آتش از چشم هات می بارد

تا کی این بغض های هرزه ی تلخ

دست هی روی دست بگذارد !؟ 

 

بال هایت پرنده ! قیچی شد

این قفس تا همیشه تاریک است

آه ای شهر شهر!خونی من

 صبح روشن دوباره نزدیک است

                  

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 بهمن1388ساعت 11:55  توسط مرضیه فرمانی | 
 

 و اين منم

           زني تنها

 در آستانه فصلي سرد

 در ابتداي درك هستي آلوده زمين

 ويأس ساده و غمناك آسمان

 وناتواني اين دستهاي سيماني

 

اين روزها به تنهايي غم آلود اين روزهاي كوتاه زمستاني دست و پنجه نرم مي كنم و

به خورشيد رنگ و رو رفته اي كه آفتاب از هميشه سردترش رو به من مي تابونه

دلخوش مي كنم و به فردايي مثل هميشه " كه روهاي بدت رفته بدتر آمده است"  

چشم مي دوزم .

 

چه زخم نا تمومي ، چه سرنوشت شومي !

...

شعر زياد دارم ، خصوصا در اين روزها كه انجمن نمي رم و توي پيله تنهايي خودم فرو

رفتم! اما به همين ۲ شعر بسنده مي كنم .

پيشاپيش ازتمام دوستاني كه كامنت ميذارن و فرصت نمي شه بهشون جواب بدم

 عذرخواهي ميكنم.

 اين كوتاهي رو بذاريد به حساب مشغله ها، امتحانات پايان ترم و دغدغه هاي اين

 روزهاي من...

 و شعر...

       به خودم ... با عشق ...

 

انگور ها شراب شدند و تو مست تر

در من هنوز آتش عشقي ست شعله ور

اين چشم ها به جان من آتش كشيده است

از من ببين چگونه درآورده اي پدر!

از من فرار مي كني اما براي من

هر لحظه جذبه اي ست به سوي تو بيشتر

يك روح در دو كالبديم و شبيه هم

انگار كرده اند مرا در تو ضربدر

بگذار وجه مشترك اين عشق باشد آه...

نگذار عاشقت بشود باز خون جگر

قدري  ببار ... بغض امانش نمي دهد

اين ابر يائسه كه شده از تو بارور

اين اشك ها كه بغض فرو خورده ي منند

هرگز نداشت روي دل سنگ تو اثر

دست خودم نبود به تو مبتلا شدم

من را ببخش اگر كه هنوز عاشقم، اگر...

 

*

 

وسوسه در قند لب هايت غزل در چشم هات

مي شود چشمان تو مجموعه اي از اين نكات

قوري چاي و نگاهت استكاني لب پَرست

جرعه اي مي نوشم از اين چاي با شاخه نبات

باد عطرت را رسانده تا ده پايين و آه...

مست تو هستند دختر هاي زيباي دهات

تاختي با وحشي چشمت به غارت برده اي

بلخ و كابل تا سمرقند و بخارا و هرات

چشم هاي تو سياه و مثل چايي داغ ، تلخ

مي زنم قندي به چاي و اين قلم را در دوات

ضرب مي گيرم برقصي با غزل هايم كمي

فاعلاتن ، فاعلاتن ، فاعلاتن ، فاعلات

باز هم شب آمده قدري بخند و ناز كن

زير نور ماه، روي تخت، توي اين حياط/ت

حافظ اين بيت هاي آخرم شيرين من

اي شكر خند لبانت تكه اي شاخه نبات ان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1388ساعت 14:22  توسط مرضیه فرمانی | 
 

عشق يعني قلم از تيشه و دفتر از سنگ

كه به عمري نتوان دست در آثارش برد

 

به زودي با يك مشت حرف تلخ عاشقانه بروزم

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت 14:0  توسط مرضیه فرمانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
مرضیه فرمانی
1368/6/14
دانشجوی زبان وادبیات عرب سمنان
ساکن رشت

نوشته های پیشین
بهمن 1388
دی 1388
شهریور 1388
فروردین 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM