تبليغاتX
یک مشت حرف تلخ
شعر
 

نبودنت فاجعه ،بودنت امنيته...

 

اين روزها درگير دوگانگي ام، روزهاي نابه ساماني دارم. خسته ام از خودم كه آنقدر گذشت كردم كه آنرا به حساب ضعفم گذاشتند. آنقدر سكوت كردم كه گمان كردند لالم. خسته ام از خودم... از از اينهمه اعتماد و صداقتم كه جوابش تنها دروغ بود و دروغ... از اين هواي مسموم...

تصميم گرفته ام كه گذشت نكنم، ياد بگيرم مفاهيم خوب و احساسات پاك را در اين دنياي كثيف بايد بوسيد و گذاشت كناروهمرنگ جماعت شد.

در اين پست دو غزل و يك ترانه مي گذارم. شايد دو غزل از آن دست شعرهاي گل و بلبلي و تغزل محض باشد، اما دوستشان دارم حتي اگر چندم قدم برگشت به عقب باشد.

اين پست خبررساني نخواهم داشت، پيش از اين هم هيچگاه به صورت وسيع خبررساني نمي كردم چون معتقد هستم اگر مخاطب من و اشعارو تفكرات من را دوست داشته باشد خودش بدون دعوت، هر روز صفحه ي اين وبلاگ را به اميد خواندن مطلب تازه اي باز مي كند، پس بي صبرانه منتظر نظرات ارزشمند مخاطبان عزيزم هستم حتي اگر يك نفر هم بيشتر نباشد، مهم اين است كه تو خواننده ي شعرهايم باشي!

 وشعر...

 

لبريزم از جنون و تو خالي تر از سكوت

وصل است كل زندگي من به تار موت

بس كن! كلاف زندگيم را به هم نباف

حال مرا نياور از اين بيشتر به روت

پيغمبرانه معجزه كردي وعاقبت

مؤمن به چشم هاي تو گشتند قوم لوط

تو يك چراغ قرمز محضي كه مانده است

يك شهر پشت اين خط قرمز در آرزوت

هرروي زندگي به دلم خوش نشان نداد

فرقي نداشت حال من و سكه ي دو روت

بازي تمام شد،هيجانم تمام شد

چون شمع روي كيك تولد كه فوت...فوووت...

 

  

 

□□□

 

 

گيسوي پريشان من و دست تو اي باد

كه باز شد و روسري ام از سرم افتاد

در چنگ تو افتادم و درگير تو هستم

من بنده ي اين عشقم و از غير تو آزاد

افتاده به جان غزلم لشكر چشمت

اي عشق!خرابت شده است اين من ِ‌ آباد

از ديدن تو مست و شرابي كه بنوشم

هر روز به ديدار تو اين دل شده معتاد

سرگرم خودم بودم و بر جان من افتاد

عشق آمد و هي كار به دست دل من داد

چون ماه كه افتاده بر اين بركه حضورش

هي پلك زدي، خاطره ام برده اي از ياد

يك عمر گذشت و خبري از تو نيامد

"‌ ديري ست كه دلدار پيامي نفرستاد "*

 

*حافظ

 

واما ترانه :

 

من قول دادم مال تو باشم

اما چرا دنبال اون مي رم؟

اون بهتر از تو من رو مي شناسه

كه با خودم اينروزا درگيرم

 

انگار شكل هم شده دنيام

شكل همن هر روي اين سكه

شبها فقط سهم توام اما

روحم يه جاي ديگه مي پلكه*

 

حتي خودم هم خوب مي دونم

كه آخر اين قصه مي بازم

هربار براي رفتن از خونه

يه داستان تازه مي سازم

 

من خسته ام از اينهمه بازي

از اينكه تو آغوش تو پا شم

از اينكه اونجوري كه تو مي خواي

از اينكه كدبانوي تو باشم

 

اينجور به چشمام زل نزن ديگه

من عشق خيلي خوب سرم مي شه

دستام داره مي لرزه، ميبيني؟

من وضعم از اين بدترم ميشه

 

من عاشقت نيستم نمي فهمي؟

بوي خيانت مي ده دست من

اين قصه اصلا آخرش خوش نيست

به نفع تو ميشه شكست من

 

 

*اشتباه قافيه آگاهانه بوده است

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1391ساعت 23:2  توسط مرضیه فرمانی   | 

 

 كمي به فكر خودت باش، حال من خوب است

 كه نبض توست نشان دوام زندگيم

 

برگشتم!ازحصاري كه دور خودم كشيده بودم بيرون آمدم، خوب يا بد گذشت و حالا به چيزي جز آنچه روبه رويم است فكر نمي كنم.

قصد ندارم اين پست را طولاني كنم. خصوصا كه با دست پراز شعر امده ام اما يك نكته است كه هر چه با خودم كلنجار آمدم كه حرفي نزنم نشد . شايد " تو" ي مخاطب بعد خواندن مطالب اين پست با خودت بگويي كه به من چه!؟ اما همين كه "آنان كه بايد"، منظور من را بفهمند برايم كافي ست .

گاهي كه وبلاگ بعضي دوستان را مي خوانم يا حرفهايشان را در نشست هاي دوستانه مي شنوم مبني بر اين كه در باره ي فضايل اخلاقي خودشان صحبت مي كنند و ادعاي معصوميت وپاكي مي كنند و ادعا مي كنند كه هيچوقتروابط شاعرانه و شعرشان را به مسائل كثيف نكشانده اند و همچنين در مقابل ديگران جبهه مي گيرند و از بقيه انتقاد مي كنندو توهين ميكنند در حالي كه مثلا من كه  به شخصيت آنها كه -180 درجه با آنچه مي گويند يا ادعايشرا مي كنند تفاوت دارد -  واقفم ،‌ پيش رويشان هستم يا حداقل شنونده يا خواننده صحبتشان و هيچ شرمي هم نمي كنند واقعا كفرم در مي آيد .تا حالا براي اينكه حرمتي شكسته نشود يا حتي حاشيه اي به وجود نيايد حرفي نمي زدموبه روي خودم هم نمي آوردم  اما ديگر نمي توانم اينهمه دروغ و دو رويي را از آدمها تحمل كنم.

اين درست است كه مسائل شخصي و خصوصي ديگران نه بمن و نه به هيچكس ديگر ارتباطي ندارد اما اگر بخواهدبه شعر يا روابط شاعرانه كشيده شود واقعاغير قابل تحمل است .

دوستان عزيز من ، كه وقتي خوتان ريگي به كفشتان هست درباره ديگران انتقاد مي كنيد، خواهشا قبل از همه چيزحداقل با خودتان صادق باشيد ، به گذشته تان نگاه كنيد  و بدون اين كه منكر چيزي شويد يا به دورغ ادعاي معصوميت كنيد از رفتار ديگران انتقاد كنيد.

مطمئنا من‌ " مرضيه فرماني "كه  كفرم از اين همه دروغ در آمده و دارم از برخورد شما انتقاد مي كنم حداقل با خودم صادق هستم و جانماز آب نمي كشم و ادعاي بي جا هم ندارم .

اميدوارم اين دوستان كه با صراحت تمام درباره گذشته پاك خودشان صحبت ميكنند درحالي كه ديگران را زير سوال مي برند حداقا به مخاطبي هم فكر كنند كه آنقدر شعور واز آنها شناخت دارد كه با شنيدن اين حرفها كفرش در مي آيد .

باز هم تاكيد مي كنم اين انتقاد تا جايي كه به زندگي و روابط شخصي كسي مربوط شود وارد نيست اما وقتي به شعركشيده شود...

اگر اين پست به حاشيه رفت عذر خواهي ميكنم  و شما را به نقد شعر وترانه ام با همه ي كم و كاستي هايشدعوت مي كنم.

 

 

نخواستي كه بفهمي چقدر دلتنگم

نخواستم كه بفهمم چقدر بي رحمي

تمام عمر كنار تو عاشقت بودم

به اين اميد بفهمي ...، ولي نمي فهمي

 

تمام حجم دلم جاي سيلي درد ست

چقدر زندگيم دستهاش سنگين است

چقدر حال من از تو خرابتر شده است

چقدر اين دنيا به من و تو بدبين است

 

چقدر جاي من و تو كنار هم خاليست

سكوت مي كني و هق هقم شكسته شده ست

نگاه مي كني و يخ زده ست دستانم

چقدر قلب من و تو از عشق خسته شده ست

 

بخندو بغض مرا هي فرو بده در خود

دوباره نقش مرا توي قصه بازي كن

دوباره قول بده اينكه مال من هستي

به اين دروغ دوباره مرا تو راضي كن

 

كسي نگفت كه من تا كجاي قصه پرم ؟

كسي نمي فهمد روزگار من اين است

ولي تو مي خندي و برام خنده ي تو

ميان اينهمه تلخي چقدر شيرين است

 

بخند وبغض مرا توي خنده پنهان كن

كه دلخوشم بكني توي هق هقم با درد

كه من بخاطر تو غصه را فروبخورم

وباز گريه شوم توي بغض فصلي سرد

 

نخواستي كه بفهمي ...، ولي چه فرقي داشت؟

صداي گريه ي من در اتاق مي پيچد

رسيده ايم دوباره به آخر قصه

صداي قهقهه های كلاغ مي پيچد

 

 

ترانه گفتنم يه اعتراضه...

 

بگو من تقاص چيو پس ميدم؟

كه حال دلم بي تو بدجور بده

دلم داره ديوونه مي شه ببين

دل من دلش رو به دريا زده

 

بگو من تقاص چيو پس ميدم ؟

كه روزام شبيه چش (م) تو سياس

دلم جاي پاي تو پا ميذاره

ولي خوب ميدونم که اين اشتباس

 

زمين لرزه افتاده تو زندگيم

تو پس لرزه هاي جنون مني

كلافه شدي از من وعشق من

مي دونم كه تشنه به خون مني

 

غروري نمونده برات بشكنم

تو از من گرفتي همه چيزمو

فقط سهمم از تو يه مشت شعره و

همين اشك كه پاي تو مي ريزمو...

 

بكش پاتو بيرون از اين زندگي

نمي خوام دوباره شكستم بدي

نميخوام كه اينبار عاشق بشم

نميخوام تو هي كار دستم بدي

 

بگو من تقاص چيو پس ميدم...؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1390ساعت 12:37  توسط مرضیه فرمانی   | 

 

من در كنارت هستم و من را نمي بيني...

 

اينروزها فقط مي نويسم و مي خوانم.

خيلي از شعرهايم لاي جزوه هايم متولد مي شوند.شعروترانه هاي هاي

 زيادي دارم كه فقط منتظرم بعد كنكور ارشد فقط بنشينم و تكميلشان كنم

 يا در وبلاگ بگذارم .

فعلا 4پاره را براي نقد مي گذارم كه به دلايلي دوستش دارم

 

حالت از زندگي به هم مي خورد

سرسپرده شدي به خاطره ات

زندگي لاي سنتي ناجور

بين يك مشت حس باكره ات

 

سر يك سفره باختي همه را

به "بله" گفتني كه خوشبختي

زندگي را دوباره قي كردي

تا كه ثابت كني كه خوشبختي

 

توي اين غم خلاصه مي شدي و

زخم خوردي ادامه مي دادي

به نشاني نادرستي هي  

سر هر صبح نامه مي دادي

 

با خودت حرف مي زدي هر شب

توي آغوش غصه خوابت برد

تا كه گل هاي كاغذي تو هم

توي گلدان خالي ات پژمرد

 

غصه هاي چروك قلبت را

زن خوبي شدي اتو كردي

دستهاي پليد اين غم را

پيش چشمان عشق رو كردي

 

تا كه از زندگي عقب بكشي

خورده اي قرص خواب آور را

زن خوبي شدي در آغوشش

زده اي ضربه هاي آخر را ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 مهر1390ساعت 18:46  توسط مرضیه فرمانی   |