![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
بالاخره نَ گذشت... کنکورم رو هم دادم وحالا باید بشینم انتظار روزهای بدتری روبکشم که بالاخره می یان ... من نه دلتنگی هام و جارمی زنم!!! نه به وبلاگی نیاز دارم که دل نوشته هام و اونجا بذارم. من فقط خسته ام خسته تر از اون که حتی زمان بتونه برطرفش کنه ! من فقط دلم واسه روزای خوبی می سوزه که بیخودی از دست دادمشون روزایی که حتی ارزش تجربه کردن هم نداشتن !!!روزایی که باعث شدن خیلی چیزهام و از دست بدم ...روزایی که باعث شدن ... نمی خوام بگم می خوام برم و این دنیای مجازی رو ترک کنم وقتی حتی دنیای واقعیم نمی تونه بهتر از این باشه ...!!! من فقط خسته از دنیای واقعی و پُر از دروغ و کلک آدمهام ... من فقط خسته ام خسته ی خسته ی خسته ... می دونم که خیلی زوده ولی می خوام به روز شم ... مهم نیست ... اصلن مهم نیست که ... می مکد قطره،قطره خونم را ، در تنم مست می شود زالو چیزی از من نمانده جز جسمی ، که مرا خُرد می کند از تو اشک می شود تمام تنم ، خیس می کنم خودم را باز مثل یک بچه سخت می ترسم ، که مچاله شده ست زیر پتو از تو می ترسم از خودم هر بار ، ترس کابوس هر شبم شده است از خودم سکته می کنم هر بار ، ومرا ترس می برد از رو روی دیوار سایه می افتد ، وصدای دری که بسته شده جسد بی رمق تر از خود من باز می ترسد از توی اخمو از زمین لرزه های پی در پی ، گسلی می شوم که می شکند گسلی که تو را به هر لرزه در خودش برده لرزه،لرزه فرو خون من قطره،قطره می چکد از ، لبه ی تیز خونی چاقو که فرو برده ای درون تنم :[ که بکش دیگه مردک ترسو! ] خون من سرخ تر شده انگار ، زالو افتاده آنطرف بی جان و تو که زل زدی به این صحنه ،" دست در دست "خونی چاقو ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 7:18 توسط مرضیه فرمانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مرضیه فرمانی ــ 14 / 6 / 1368
متولد بوشهر ساکن رشت دانشجوی کارشناسی زبان و ادبیات عرب سمنان |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|