![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
***نه ! احتمال ندارد که عاشقم باشید بعد از دلتنگی هایی که کارش به پست های قبلی کشیدو هنوز هم که هنوزه ادامه داره و هر روز بدتر از دیروز می گذره ، دیگه قصد ندارم چیزی از حرفهای تکراری که انگار تو بین دوستان شاعر اپیدمی شده به زبون بیارم . *** خسته ام،خسته تراز،خسته تر از،خسته تر از ... هیچ کاری دگراز تو،دگر از من،دگر از ... این هم شرح حال مختصری از خودم که فکر می کنم ساده ترین راه توصیف بود . *** گاهی شده که هیچ ندانی چه مرگت است ؟؟؟! ... واینکه باید خدمت همه ی دوستان عرض کنم که تغییر فضا و زبان کارهام به هیچ وجه ناآگاهانه صورت نگرفته و همینطور هم به این معنا نیست که وارد جریانات خاصی شدم که خطرناکه و ...!!! ( خیلی خطرناکه حسن !) نیازی هم نیست که دوستان نگران باشن چون این تغییر با آگاهی کامل و انگیزه ی تمام بوده و به این کاری ندارم که با مزاج بعضی ها سازگار هست یا نه !( البته با پوزش از صراحت بیان ) و این ممکنه آنقدر ها هم پایدار نباشه چون من هنوز در حال تجربه کردن هستم . نکته ی دیگر اینکه از دوستان هم خواهش می کنم ضمن اینکه لطف می کنن و خبر به روز شدنشون رو می دن یه لطف دوبل هم بکنن و اون اینکه در کنار خبر رسانی در مورد شعر هم نظر بدن چون فعلن تو این فضای مجازی ( به قول دوستان مخرب!!! ) تنها چیزی که برای من اهمیت داره نقدها و نظراتی هست که دوستان صادقانه و بدون هیچ ملاحظه ای بیان می کنن . *** با آن صدای ناز برایم غزل بخوان و این هم غزل هر چند که ... من غزل نگفته ام جز برای چشم تو از قطاری که مضطرب می رفت،از قطاری که می کشیدش سوت وسط ریل های پی در پی ، لحظه ای مات مانده و مبهوت زنی از ارتفاع می ترسد ، که تو را بی دلیل عاشق شد زنی از چشم های تو افتاد ،زنی از ارتفاع کرده سقوط که تو را سقط می کند هر شب ،وسط خوابهای مبهم خود از تو که لب به لب شدی با او ، با همان طعم و مزه ی شاتوت "خواب می کرد تخت / خوابش را"** ، زندگی را معامله می کرد از خودش درد می کشید اما ، توی این تختخواب ، نه...! تابوت پله ،پله پرید و عاشق شد ، پله ، پله گذشت و بالا رفت نردبان های پیچ در پیچی را که گم کرده بود بین خطوط زندگی را عقب ،عقب می رفت ،توی این مارپیچ تکراری وسط ریل های پی در پی ، بین یک مشت حرف نامربوط !!! ** شاید وامی باشه از دوستی شاعر (اما نمی دونم کی !) که چون تنها نیم بیتی آشنااز لحاظ مفهوم به نظر می رسید دور از ادب دیدم که ذکر نشه .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 9:12 توسط مرضیه فرمانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مرضیه فرمانی ــ 14 / 6 / 1368
متولد بوشهر ساکن رشت دانشجوی کارشناسی زبان و ادبیات عرب سمنان |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|